|
ماهی دریایی هر روز روی آب مــی اومد آرزو داشــــــــت یه روزی بتونه پــــــــرواز کنه آرزو داشــــت که مثل پرنده هـــــــــــــــا بپره تو آسمـــــــــــــون و پراشو بــــــــــاز کنه ماهی طفلکی آخه عاشـــق خورشید بود می اومد رو آب و اونو توی آسمون تماشا میکرد آرزو داشت یه روزی دستش به ابرا برسه با همین آرزو هــــــــم روزاشو فـــــــــردا میکرد تاکــــه یـــک روز آرزوش ممکـــــــــن شد از بالا دریــــــــــــــا رو اون آخـــــــــــــــــــر دید یه نگاه وقتــــــــــــی به اطرافـــــش کرد مرغ دریــــــــایی رو خوشحــــــــــــــــال تر دید حالا دستاش به ابـــرا میرسیــــــــــــــــد اما از آخـــــــــــــــر کـــار میترسیــــــــــــــــــد مرغ دریــــــــــایی دیگه امون نــــــــــداد ماهی قصهُ مـــــــــارو بلعیــــــــــــــــــــــــــــــد
زندگی دشت غم است شادی اش از روی عیش ماتم است عمر کوته آرزوهای دراز کارها بسیار و فرصتها کم است.....!
امشب نوشته هایم بوی تو می دهد باز با نام تو کلامم شعری است مثل اواز هر شب ترانه هایی از عشق می سرایم امشب ترانه هایم با گریه گشته دمساز اخر نسیم نامت اویخت در کلامم امشب نوای اواز بوی تو می دهد باز!...
تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی
غرورت را به خاطر کسی که دوستش داری بشکن ولی هرگز دل کسی را که دوستش داری به خاطر غرورت نشکن زندگی یک بازیه.... بازی هم یک هنر.... هنر یک تجربست و تجربه هم پایان زندگیست.... عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی دردومحنت در درون عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود
آن روزي که من رفتم تو گريه کردي هر چند نتوانستي قطره اشکي بدرقه راهم کني اما در دلت اشکها ريختي من رفتم و سکوت را به فريادي بدل کردم و احساس دوست داشتن را به عمق وجودم رساندم که تا ابد نگاه زيبايت در آن جاي ميگيرد من رفتم و بهانه تمام دلتنگيهايم را در لحظه هاي با تو بودن خلاصه کردم و از عشق تو در دلم معبد ساختم که در آن هر لحظه به عبادت عشق تو بپردازم
وصیت نامه روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : « من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود .» روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . » اما بگو : « من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است .» روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید . کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشبو به پروانه گفتم عشق چيست؟ گفت از من زيبا تر به شمع گفتم عشق چيست؟ گفت از من سوزنده تر به عشق گفتم آخر تو چيستی؟ گفت نگاهي بيش نيستم
کبوتر بچه بودم مادرم مرد...مرا به دست دایه دادند دایه هم مرد.... مرا با شیر گاو امیخته کردند که از بخت بدم گوساله اش مرد.......!
پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي ميكرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش ميآمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آوردهاند؟ مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفتهام كه دختر هجدهسالهاي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم ميشد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود. از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم ميشود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شدهام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است! آقاي دكتر! اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار ميشديد، قطعا كارتان به تيمارستان ميكشيد
من صبورم اما .............. به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم یا اگر شادی زیبایی تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم...........! من صبورم اما .............. چه قدر با همه عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه خاطرهای گل سرخ مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.! من صبورم اما .............. بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند ...........می ترسم! من صبورم اما .............. آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟
تو اي نيلوفر پيچده در تنهايي و غربت
چند نکته حکیمانه… 1.اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش می افتی. 2.لذتی که در فراق هست، در وصال نیست! چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق! .آغاز کسی باش که پایان تو باشد. هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بی اون زندگی کنی به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید. به باد گفتم عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره پای برده های شب حصیر زنجیره غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده من اسیرسایه های شب شدم شب اسیر تور سرده اسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهرجنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش واین ورو اون ور می زنه تورگهای خسته ی سرده تنم ترس مردن داره پر پر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده
بر صليبم ، ميخکوب ! خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش . بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش . مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم . سزاوارم ، رواست . آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست . * مهرورزی کم گناهی نيست ! کم گناهی نيست عمری ، عشق را ، چون برترين اعجاز ، باور داشتن . پرچم اين آرمان پاک را در جهان افراشتن . پاسخ آن ، اين زمان : تن فرو آويخته ! با نای ِ بی آوای خويش ! * ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر ! ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين ! اين جسارت را ببخشاييد بر او ، اين جسارت را ببخشاييد ! جرم نا بخشودنی اين است : « ننشستی چرا بر جای خويش ؟ » * جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار ! در گذرگاه ِ شما ، اين تاج ، تاج ِ افتخار . جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ، جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛ ای همه رقصان ! درون قصر ِ باورهای خويش !
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده می روی و گريه می آيد مرا ساعتی بنشين که باران بگذرد..!
هفت شهرعشق................................ شهر اول : نگاه و دلربايي. شهر دوم : ديدار و آشنايي. شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي. شهر چهارم : بهانه،فکر،جدايي . شهر پنجم : بي وفايي... شهر ششم : دوري و بي اعتنايي... شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي....!
بر روی شن های ساحل نوشتم... بر تنه ی سخت درختان نوشتم... در دفتر یادبود دوستان نوستم... آب شن ها را شست.... باد درختان را شکست.... دفتر یادبود دوستان پاره شد.... ولی هیچ چیز نتوانست.. نام تو.. یاد تو.. و عشق تو را از یاد ببرم..
هرگز از بی کسی خویش مرنج هرگز از دوری این راه مگو و از این فاصله ها که میان من و توست..... و هر آنگه که دلت تنگ من است بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد و بدان که دل من با دل توست.... و همین نزدیکی ست... لحظه دیدار نزدیک است...... |
دو رهگذر![]()
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است....... بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است.....
بپر صفحه اصلي
|